Role Models

دیشب دیدن سخنرانی هلن کلر تو اوهایو.. کسی که از وقتی خیلی بچه بودم داستان زندگیش کتاب قصه من بود.. خیلی برام عجیب بود اون موقع که چطور ممکنه یه نفر هم نابینا باشه هم ناشنوا و هم نتونه حرف بزنه .. پس دیگه چه راهی واقعا برای آموزش بهش میمونه؟ پس دنیا رو چطور میبینه؟ چقدر زندگیش باید عجیب و سخت باشه.. کسی که مثلا توی زندگی تا حالا رنگ هارو ندیده.. طلوع خورشید رو ندیده.. صدای آب رو نشنیده.. با کسی نمیتونسته صحبت کنه ..جالبه که با این وجود که سخنرانی برای سال 1925 بوده ولی کیفیتش واقعا خوب بود و من برای اولین بار هلن کلر رو دیدم.. همیشه دوست داشتم بدونم واقعا کی بوده چه شکلی بوده حتی.. این چه آدم مقاوم و خاصی هست که همچین پشتکار و هدف گرایی عجیبی داره..خیلی سخنرانی جالبی داشت.. کسی که این شکلی به دنیا اومده چقدر راحت میتونه از خدا شکایت کنه و شاید حتی ادم فکر کنه که حقشم هست شکایت کردن و ناامید شدن و به زمین و زمان فحش دادن.. ولی اون مونده و مقاومت کرده و جنگیده تا به چیزی که میخواسته رسیده...

امروز سخنرانی Judit Polgar رو توی TED دیدم که جوون ترین Grand Master تاریخ شطرنج هست.. توی این ویدیو میاد و از بچگیش میگه..از اهدافش .. از جنگندگیش.. از اینکه چطور بزرگ شده و چطور تو ورزش مردسالانه ای مثل شطرنج تونسته قهرمان بشه و گری کاسپارف رو شکست بده..

این زن ها قدرتمندن.. این زن ها قشنگن.. اینا بودن که تاریخ رو ساختن و باعث افتخارن..

+ممکنه موانع زیاد باشن و نمیدونم چرا هنوز حس ناامیدی ندارم.. میدونم که راه خیلی طولانی هست و خیلی سخت ولی میدونم که تلاشم امسال هرگز پشیمون نمیشم..

+یکی از تفریحاتم اینه که 10 سال دیگه خودم رو تصور کنم و باور کنم که یه مهندس بزرگ شدم .. یک زن جوان زیبا و باهوش که زندگی شخصی موفقی هم داره در عین حال که کارش هم موفقه.. آرامش در زندگی و همچنان جنگیدن برای اهداف.. میخوام سهم خودم رو از سازندگی این دنیا داشته باشم..

+stop asking them questions That you knew the answer already


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,چطور ,بوده ,زندگی ,واقعا ,سخنرانی

Dear Mind, Being Frank ,There's Something I Wanna Tell You

باید با خودم رو راست باشم. شاید خیلی جاها نشه ..بگم مثلا منافعم به خطر میفته از چشم بقیه میفتم و 100 تا بهانه دیگه ولی اینجا تو این وبلاگ دیگه میتونم خودم باشم. جز 1 نفر کسی منو نمیشناسه پس باید اینجا دیگه بتونم و باید باخودم با خودم روراست باشم.

چرا باید دروغ بگم ؟ چرا امروز نیتم برای دوستم که داره میره خالص نبود؟ چرا حسادت توش بود؟ چرا وقتی گفت یکی دیگشون که برام آزروی موفقیت کن گفتم باشه ولی ته دلم چیز دیگه ای بود؟ ته ته دلم... من که همه چیزم از نظر منطقی ازش بهتره. معدل,اوضاع درسی و رزومم باهاش واقعا فرق داره حتی از نظر مالی هم قابل قیاس نیستیم پس چرا فقط چیز های خوب رو برای خودم میخوام؟ چرا نباید از ته دلم برای اونی هم که دنبال پیشرفت کردن توی یه نقطه دیگه ای دنیا هست خوشحال بشم؟ چرا باید غیرمستقیم سعی کنم تو حرفام بهش بفهمونم که نمیتونی؟که با حرفام روحیش خراب بشه و واسطه پیشرفتش بشم؟چرا برعکس نه؟

یه جواب دارم برای این کارم ولی قانع کننده نیست. همیشه شاگرد اول بودنم سمپادی بودنم یا حتی المپیادی بودنم انگار که خار توی چشمش بوده. وقتی میخواد راجب من حرف بزنه میخواد فقط به این نتیجه برسه که تو امکاناتشو داشتی بخاطر همینه که شاید ازم بهتری وگرنه منم اگر امکاناتم مثل تو بود الان شاید بالاتر از جایی بودم که تو واستاده بودی..

خب قطعا همچین حرفایی آدم رو ناراحت میکنه. از یه جایی به بعد دیگه جوابش رو هم ندادم که این همه آدم با شرایط مشابه که کم کاری کردن توی رسیدن و هدفشون و هیچی هم نشدن... بهش نگفتم تمام شب هایی که برای پروژه هام بیدار بودم و میجنگیدم برای بهترین بودن تو وقتتو تلف کردی فقط .. یا سرت تو کامپیوترت بود یا تو خوابگاه هی تو تو اتاقای بقیه مشغول وقت گذرونی و صحبت بودی..

نمیدونه که ذهن و دلم مدت ها درگیر کسی بوده و چقدر جنگیدم با خودم.. بارها و بارها.. که خارج نشم از مسیری که برای خودم تعریف کردم و هدفی که برای خودم داشتم و دارم.. فقط ظاهر قضیه رو میبینه .. یه سری موفقیت ظاهری که گذرا هستن و شاید یه حس حسادت ناخودآگاه..

و منم شاید واکنشم هست که باهاش اینطوری برخورد کنم که اون همه برنامه هاش رو به من بگه و من بهش هیچی نگم.. من نه از برنامه هاش استفاده ای میکنم و نه جایی چیزی میگم و نه برام اهمیتی داره ..

مشکلش اینه که این کارا به مرور دل رو از پاک بودن خارج میکنه و بعد دلی که از پاکی خارج شد دیگه شاید نشه برش گردوند به حالت اول. به درد هیچ چیزی نمیخوره. مینویسم که یادم باشه اگر هدفم این هست که خدمت کنم با هوش و پشتکارم به تمام مردم دنیا فارغ از جنس و مذهب و رنگ پوست باید بفهمم که نباید این افکار و عقاید تو دلم جایی داشته باشن.

میدونم و میبینم یه روزی تمام کسایی که چه توی دبیرستان و توی دانشگاه هرچقدری که دلشون خواست و خنک شد مسخرم کردن, وسیله هایی رو استفاده میکنن که توشون قطعه ای بکار رفته که برای طراحی بعضی از اون قطعه من از شب تا صبح و از صبح تا شب کار کردم وزحمت کشیدم و هیچ لذتی رو بالاتر از این نمیبینم که بتونم با استعدادهای ذاتی خودم و استعداد هایی که تو مسیر زندگی کسبشون کردم به همه کمک کنم. حتی کسایی که ازم متنفر بودن یا شاید هستن. وقتی اون روز برسه منم که بازی رو بردم حتی اگر اون ها نفهمن :)

Whatever it takes, I'm in to take it+


منبع این نوشته : منبع
شاید ,جایی ,هایی ,بودنم ,برای خودم

Renegade One

فکر کنم برای اولین بار تو زندگیم نماز شکر خوندم.. عنقدر حجم قضیه پیش اومده زیاد بود.. اتفاقی خوبی افتاد که انتظارش رو هیچ طوره نداشتم.. مینویسم که برای آینده بمونه سختی های این مسیر.. چون هرچقدر سختی بیشتر باشه وقتی میگذرونیش و موفق میشی شیرینی بعدشم بیشتره.. :)

ولی اینا فقط برای شروع مسیره.. سختی های اولشه و مبارزه ادامه داره......


منبع این نوشته : منبع
سختی

Sweet Bliss

نمیدونم چرا تو نوشتن خوشی و شادی کند شدم. انگار که فقط مواقع غم و مصیبت باید احساساتم رو اینجا منتقل کنم. ولی باید این حس مثبت رو اینجا منتقلش کنم.حس خوبیه وقتی TA درس مورد علاقت هستی و حس مفید بودن داری وقتی کسی میاد و ازت سوال میپرسه و طوری براش توضیح میدی که بهت میگه نسبت به قضیه یه دید جدیدی گرفته .

واقعا دنبال Lab مورد علاقمم. وفتی میرم وب سایت دانشگاه های مورد علاقم گذر زمان حس نمیشه. کلی استاد با پروژه هایی که واقعا جالب به نظر میرسن پیدا میکنم و لیستم رو کامل میکنم تا به تک تک میل بزنم بعدا. گاهی خودم رو تصور میکنم که توی جایگاه مورد علاقم هستم(یه مهندس متخصص) جایگاهی که برای تک تک قدم هایی که طی کردم تا بهش برسم زحمت کشیدم. جنگیدم و خودم رو میشکستم و دوباره میساختم تا بهتر بشم. با خیلی چیز ها جنگیدم. باید از خیلی ها بهتر میبودم تا بتونم به چشم بیام . مشکلات زیاد بودن و هستن ولی من دیگه مثل 4 سال پیشم نیستم.

گاهی برمیگردم عقب. احساسات قدیمیم رو یادم میاد که چقدر نامشخص میدونستم آیندم رو. اینکه چه فیلدی رو باید انتخاب میکردم. و الان رو میبینم که درست یا غلط هدف های مشخصی برای خودم تعریف کردم و دارم قدم های کوچیک کوچیک رو طی میکنم تا به هدف هام برسم. هیچ کاریم تا الان برام پشیمونی نداشته.. احساساتم .. بیان کردنش.. هدفام .. تلاش کردن برای رسیدن به هدفام.. این 4 سال برام تجربه ای بود تا خودم رو خیلی بهتر بشناسم بدونم چی میخوام باید چیکار کنم و برای چه هدفی تو زندگیم بجنگم...

+خوشحالم ... :)


منبع این نوشته : منبع
مورد ,میکنم ,خیلی ,مورد علاقم

A Heart Soaked In Misery

از دستش ناراحت شدم و شاید حتی از دست خودم.. چرا باید براش جای سوال باشه که چرا من اونجا برم؟ چرا چون خیلی ظاهرم معمولیه؟ مذهبی خفن نیستم؟ بهم نمیخوره اعتقادی داشته باشم به چیزی؟ یه دختر معمولی با پشتکار زیاد تو درس خوندن بنظر میرسم که بی اعتقاد هست؟ چرا باید قضاوت چاشنی کار یه عده ای باشه همیشه؟

از من حلالیت میخوای چون به مذهب و روزجزا اعتقاد داری ولی وقتی بهت میگم که واقعا از حرفت ناراحت شدم تو از من ناراحت میشی.. عادت داری که همیشه از هرکسی حلالیت بخوای ببخشه تورو؟ چرا بعضی از کسایی که ظواهر مذهبی بیشتری دارند و حس میکنند و دینشون کامله چون نمازشون قضا نشده و حجابشون کامله فکر میکنن که باید لزوما بخشیده بشن؟ من نمیتونم احساسم رو پنهان کنم و ازت دلخورم. دیدن بچه ها که زدم از اتاق بیرون که طبق معمول غم من رو کسی نبینه.. برم یه جایی که کسی نشنوه صدامو که بتونم راحت باشم ..

میخوای بدونی چرا رفتم اونجا؟ حس میکنم که باید بهت بگم بخصوص اینکه اینجارو نمیخونی که بخوای از افکار من آگاهی داشته باشی .. من چند سالی بود که از کسی خوشم میومده..اون آدم دائی ی داره که شهیده و من 3 ساعت رفت و 3 ساعت برگشت وقت گذاشتم تا برم اونجا تا یکم دائیش رو ببینم و حرف بزنم باهاش فقط.. چطوره؟ هیچ وقت من رو این شکلی نمیشناختی نه؟ برای منی که کل زندگیم با عقل زندگی کردم کار احمقانه ای هست.. ولی خب چند سالی هست که احمق شدم ..

+ فشاری که روم هست این چند وقت نزدیک داره میشه به بی نهایت... سنگینی انتخابی که کردم بین هدف 10 سالم و کسی که میخواستمش ... نمیدونم چقدر انتخابم درست بود فقط فشاری که روی روحم هست رو بشدت حس میکنم . انگار هرچی جلوتر میریم داره سخت تر میشه ولی انگار منم نیرو بیشتری تو خودم حس میکنم..

++ مینویسم که یادم بمونه از کجا به کجا رسیدم و با چه شرایط و سختی .. با خودم واقعا گاهی میگم.. لازم بود این همه تحمل سختی و رنج؟ تمام کسایی که روزی تحقیر و مسخرم می کردن بخاطر یه موفقیت کوچیک بهم تبریک گفتن.. یا تسلیم حرفای دیگران شو و یا دیگران رو تسلیم نیروی درون خودت کن.. 99% آدما راه اول رو انتخاب میکنند...

+++ من زندگیم کارم نیست.. شغلم نیست... برای من اون فقط یه وسیله هست که بتونم شخصیتم رو قوی و دست نیافتنی کنم که خودم رو بشناسم و استفاده کنم از نیروی درونم.. از غرورم ..از استعدادم.. پس فردا جواب پس ندم که چرا فلان توانایی هارو داشتی پس چرا اینجا واستادی؟ که بتونم حرفم رو منطقی و مستدل بزنم.. که این جبهه پیروز بشه..

++++دیگه سالن مطالعه برام شده جایی که راحت باشم.. یا بتونم حرفامو بنویسم.. نصف وقتم اونجا بیشتر صرف این میشه که بتونم ناراحتی هام رو تو این سکوت و آرامش تخلیه کنم..از بس که این احساس لعنتی ازم وقت و انرژی گرفته.. باید بتونم یه روزی نابودش کنم قبل اینکه اون نابودم کنه..


منبع این نوشته : منبع
بتونم ,میشه ,میکنم ,ناراحت ,اونجا ,راحت باشم

Prove Me Wrong

بازم سرم پر از افکار شده و مستاصل شدم از اینکه حال بد خودم رو خوب کنم احتمالا باید برم تنها کافه ای چیزی .. یه قهوه با یه کیک سفارش بدم و با خودم خلوت کنم... ولی میترسم خیلی..

وقتی تنهایی حال خودت رو خوب میکنی خیلی خوبه بی نیاز از دیگرانی. وابسته بهشون نیستی. ماسک یه آدم قدرتمند و متکی به نفس رو میزنی و اونا تورو با اقتدار میبینن ولی میدونی چیه؟ حقیقت اینه که یه روی دیگه سکه هم برای این قضیه وجود داره و اونم اینه که دیگه نمیخوای که ببینیشون. دیدنشون خسته کننده و پوچ بنظر میرسه چون دیگه هیچ نیازی بهشون نداری نه نیاز مادی نه معنوی..

من خسته شدم.. از بودن تو اینجا و بودن با این ادما دورو ورم.. یعنی بایستگی که عوضشون کنم؟ خیلی دوست دارم که این کارو بکنم ولی ظالمانس. اونا کاری نکردن که بخوان مستحق همچین حذفی تو زندگیم باشن. درسته اونام به من احتیاجی ندارن ولی برای آدم سوال گاهی پیش میاد چرا فلانی اینطوری ignore ام کرد؟ دیوونس؟

نمیدونم ولی حس کرختی دارم خونه یه طور و اینجام یه طور.. از نظر عاطفی که بسیار شکنندهو زودرنج و مستقل و اینکه نمیخوام هیچ کسی بیاد فعلا توی زندگیم. بی تاثیر نبوده ضربه اون دوستی که من 2 سالی دوستش داشتم و به هیچ جایی هم نرسیدیم و قبلش هم در هیچ جایی نبودیم و کل رابطمون تو یه مشت حرف و دوبار سوال در آوردن خلاصه میشده.. منم اشتباهی فکر میکردم اون آدم چقدر مناسبه و اینکه چقدر ممکنه که این حس من دوطرفه باشه و خب بالاخره من همه جا نمیتونم عاقل باشم و تو این قضیه دختر بودنم بهم غلبه کرد و احساسات زد بالا. کاری که نمیتونستم ازش پیشگیری کنم و حس میکردم که دارم اشتباه فکر میکنم ولی میخواستم 100% مطمعن بشم و حداقل یه کار احمقانه تو زندگیم انجام داده باشم که نشون بدم که عاقل نیستم.

یه آدم با یه زندگی به ظاهر عالی شخصیت قوی و محکم ولی پوچ و خالی از درون... چیکار کنم با خودم؟

+آره دلار هم گرون شد. مسترکارت هم فعلا فروشش متوقف شده. کار دیگه ای میشه کرد؟ باید منتظر موند. مشکلات زیاده . خیلی خیلی .. ولی بازم با خودم میگم که باید مقاومت کنم. خودکشی به نظرم ساده ترین کار برای خلاصیه. آدمیم مثل من که فقط سخت ترین راه هارو انتخاب میکنه برای رسیدن به هدف... :)

++ دلم اون موقعی رو میخواد که میرم بیرون و دوستای خارجی پیدا میکنم. اروپا آسیا همه جا.. طبیعتا انگلیسی حرف میزنیم ولی فضای ذهنی اونا برام دوست داشتنی هست. پیچیده تر از ما(حداقل من) نیستند و خیلی زندگی رو ساده تر میبینند. منم باید در این قضیه مهارت پیدا کنم. این روزا حس میکنم خیلی نیازم هست..


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,میکنم ,زندگیم ,اونا ,اینکه ,قضیه

Provoking Rendezvous

از دست این خوابگاه لعنتی خسته شدم ... خیلی زیاد..

 یه جمع 10 11 نفره هستیم که دور هم جمع میشیم و گاهی چای میخوریم یا حلوایی بیسکوئیتی چیزی.. حرف که زیاد زده میشه بماند ولی گاهی ناراحتیم واسه این هست که قشنگ زوم میکنن رو آدم و هرچی دلشون میخوان میگن فلانی خوشگله تو چرا زشتی؟ تو چرا عنقدر درس میخونی؟ چرا هیچی نمیگی؟ چرا اون پسره اون روز فلان جا سلام کرد بهت؟ چرا هیکلت این طوریه؟ .. حالا خدا نکنه کس دیگه ای تو اون جمع جزو اون فرقه نباشه.. امشبم طبق معمول یکی از بچه ها که همیشه یه حرفی برای گفتن و چیزی برای گیر دادن داشت بی مقدمه شروع کرد... " آره همیشه از سمپادیا بدم میومده.. از قیافشون.. از درس خوندنشون عع.. فلانی داری از اتاق میری بیرون؟ برو برو که بتونیم راحت پشت سرت حرف بزنیم :)))) "

آره من سمپادیم.. ولی کدوم سمپاد؟ من تهران نبودم و سمپاد واقعا شهر به شهر فرق میکرد.. بگذریم از اینکه هیچی اون نسل سمپاد قدیم نمیشه.. نسل مریم میرزاخانی ها و رویا بهشتی ها ..یکیشون میگه من نخونده امتحان تیزهوشان دادم و قبول شدم ولی شهرمون نداشت سمپاد واسه همین نتونستم برم .. یهجورایی که یعنی من استعدادش رو داشتم ولی انکانتش رو نداشتم .. خطاب غیرمستقیم شاید به من چون تنها سمپادیه اون جمعم..برمیگردم عقب..اون موقع ها اوضاع مالیمون به خوبی الان نبود .. باید حتما دولتی ثبتنام میکردم.. مادرم سراغ بهترین مدرسه دولتی شهر رفت و اونام گفتن که دخترتون رو قبول نمیکنیم چون بعید میدونیم بتونه سمپاد قبول بشه و برامون افتخار بیاره .. وقتی شنیدم واقعا ناراحت شدم .. حتی درسته که خیلی بچه بودم ولی بهم برخورده بود.. منم تصمیم گرفتم خودم بخونم.. پدرومادرم واقعا حمایتم میکردن و اکثر مواقع کتابای مختلف ریاضی رو خودم میخوندم دست آخر هم متاسفانه نه تنها اشتباه میکردن بلکه کسی که حاضر به ثبتنامش نشدن تو بهترین مدرسه هم بهترین شد..

گذشت تا منم با آرزو هام بزرگ شدم.. حرف بابام یادم نرفته بود.. همیشه میگفت 3 چیز رو یادت باشه انگلیسی- ریاضیات- دانش کامپیوتر اگر تا حد خوبی از این 3 تا بدونی برنده ای.. خیلی بچه بودم حالیم نبود چی میگه اون موقع ابتدایی بودم که بهم اینارو میگفت ..من فقط سعی میکردم مسائل کتابام  رو حل کنم که بعدها فهمیدم مال بچه های 3 4 سال بزرگ تر از خودمه .. بابام با صبرو حوصله بهم درس میداد و گاهی رفع اشکال میکردیم.اونموقع اونقدر پول نداشتیم که مثل بچه های دیگه کلاس خصوصی برم.. حالا الان که نه تو یه مدرسه کوچیک تو شهرستان بلکه تو یه دانشگاه دولتی خوب تو تهران شاگرد اولم یاد گذشته ها میکنه و بهم میگه یادته میخواستم ببرمت مهدکودک باهم سوار ماشین میشدیم چون اون موقع ماشین نشدیم.. چقدر صبح ها سرد بود توام بچه بودی.. میپوشوندمت که از تاکسی پیاده میشیم سرما نخوری..

منم زحمت های پدرومادرم یادم میاد فقط.. که اگر به جایی رسیدم یادم باشه از کجا اومدم..

+یاد کتاب ترکیبیات علیپورت افتادم.. 2 سال پیش میشستیم سوال طرح میکردیم باهم منم هی میخواستم ببینم بخونم کتابت رو ببینم چیا میخوندی و کدوم سوالارو حل میکردی.. خیلی برام جذاب بود میدیدم ستاره داراشو حل میکنی زمان میگیری.. حسودیم میشد تو مدرستون اینو میخوندین خیلی.. هم به هوشت حسودیم میشد هم ازت خوشمم میومد چون بنظرم خیلی مغرور بودی.. لذت میبردم به چالشت بکشم و باهم سوال حل کنیم تا بهت نشون بدم که منم در حد خودت باهوشم.. دوست داشتم منو رفیق خودت بدونی باهام صمیمی باشی ولی خب نمیشد چون من یه دختر بودم .. خط قرمز ها شکسته میشد.. یه سال قبلش هیچ وقت فکر نمیکردم من رو حتی دیده باشی.. چه برسه به اینکه اسمم رو بدونی و دورادور یه کنجکاوی های ریزت رو هم فهمیدم .. فهمیدم اونقدرم خشک نیستی.. شاید از من خیلی بدتم نیاد حتی .. حالا اینکه تو با خودت مقابله کردی تا کسی توی دلت نباشه یا کلا نبود و براساس منطق گزاره ها میخواستی تصمیم بگیری رو نمیدونم ولی هنوزم وقتی اون کتاب رو میبینم یاد اون روزامون میفتم متاسفانه...


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,سمپاد ,بدونی ,یادم ,فهمیدم ,باهم ,حسودیم میشد ,بهترین مدرسه

Guilty of Not Fasting

خدایا.. خودت من یعنی بنده کوچکت رو ببخش که 3-4 روز هست روزه نگرفتم و حتی درست حسابی نخوابیدم.. منو ببخش که ظهر امروز امتحان داشتم  و فردا صبحم یه تخصصی دیگه امتحان دارم و روزه نمیگیرم بدون دلیل شرعی.. من ظرف وجودیم کوچک هست ولی میدونم که همین طوری دوستم داری و درکم میکنی.. پس چرا بنده هات ولم نمیکنن و با زبونشون آزارم میدن؟ چرا همیشه سعی کردم تو زندگی شخصی و عقاید کسی دخالت نکنم ولی اصولا برعکسش برام پیش میاد و ناچارم راجب خیلی عقاید و کارام به همه توضیح بدم؟ مشکل من چیه واقعا؟چون اینجا دنیا اومدم؟

+من بدم میاد کسی توهم این رو داشته باشه که دیگران بهش حسودی میکنن و اینا ولی دیگه واقعا دیشب یه سری چیزا بهم اثبات شد.. وقتی استعداد درخشانیم رو فهمیدی که قشنگ قیافت پوکر شد و دیشبم که وقتی رتبه کنکورم رو بچه ها گفتن قشنگ انگار ناراحتی بود تو صورتت.. مشکلت دقیقا باهام چیه؟ اها حواسم نبود.. ببخشید که من و تو شرایط مشابه داشتیم و درگیر بودیم ولی من خودم رو کشیدم بیرون از حاشیه و تو نه ..و ضربه خوردی.. حتی خودت یبار بهم گفتی که بهم حسادت میکنی که چطور منطقی همه چیز بین من و اون تموم شد و تو اوج موندم .. حتی شاید بالاتر رفتم.. خب اینا تقصیر من هست واقعا؟ تصمیمای اشتباه تو؟..  مامانم میگه اینطوری نگو هیچ وقت.. خودتو بذار جای اون و باهاش مدارا کن.. این مامان نبود چطور 4 سال تو این خوابگاه دووم میاوردم من؟..

++بریم برای امتحان فردا صبح :(


منبع این نوشته : منبع
امتحان

Fear Of Future

مدتیه یه ترس و اضطراب عجیبی گرفتم. ترس از آینده و اینکه چی قراره که پیش بیاد.. اینکه فقط برنامه هام خراب نشن و بتونم به هدفام برسم.. خونه جور بشه اون طوری که میخوامش و امتحانم اوکی باشه.. پروژه خوب پیش بره و دفاع آبرومندانه ای داشته باشم.. با این وضع دلار و این عدم قطعیت توی اینجا خیلی سخته بتونی همچنان آروم بمونی و آرامشت رو حفظ کنی.. ولی من باید تمرین کنم.. تمرکز کنم روی کارم چون اون هست که مهمه و فراموشش کنم اون آدم رو..

مهم ترین قضیه اینه ک بتونم حتی از توی افکارم هم بندازمش بیرون.. خیلی کاره سختیه وقتی همچنان میبینیش و زندست توی دلت.. گاهی میپرسم از خودم.. کارم اشتباه بود؟ انتخابم رو درست انجام ندادم؟ شاید اگر هدفام رو کوچیک تر میکردم الان با یه زندگی معمولی کسی که میخواستم رو داشتم.. ولی یکی توی ذهنم یه چیز دیگه میگه.. میگه پشیمون میشدی از اون زندگی و آدم اون زندگی نبودی.. وقتش نیست که سپرت رو زمین بذاری.. جنگ هنوز ادامه داره و برای آروم شدن زوده.. شاید خسته شدم از بس جنگیدم ... شاید میدون نبرد اصلی مبارزه خودم با خودم بوده نه با شزایط یا بقیه.. باید یاد بگیرم بیشتر خودم رو بپذیرم و دوست داشته باشم.. زندگی رو ساده تر بگیرم از اضطرابم کم کنم تا بتونم روی کارای فعلیم تمرکز کنم..

میدونم که این بزرگ ترین و ریسکی ترین قمار زندگیم بوده..اینکه برای همیشه برم و برنگردم و میدونم و یه ندایی توی دلم میگه که هرگز پشیمون نخواهم شد و من 10 سال دیگه از من فعلیم تشکر هم میکنه بابت این همه زجر و فشار.. برام مثل روز روشنه که این مبارزه به ثمر میرسه و روزی نتیجه اش رو میبینم..


منبع این نوشته : منبع
زندگی ,میگه ,شاید ,بتونم ,اینکه ,داشته باشم

New Year Resolution

 I just hope that I'll be part of this giant and complicated puzzle ....

    یه ماه نگذشته پستام برای خودم خنده دار میشن وقتی میشینم میخونمشون.

نمیدونم چم شده ولی خیلی خستم و انگیزم رو به تحلیله. میشستم همین جا خانواده و زندگیم رو تشکیل میدادم و زندگی میکردم دیگه.. چم بود نمیدونم..

برای اولین بار فکر کنم غبطه خوردم بهش که رفته و با 8 ترمه تموم کردن تابستون همین امسال میره برای همیشه توی یه دانشگاه top20

منم گیج و خسته نشستم اینجا و چرت و پرت مینویسم . کلی عزاداری و ناله و شیون بخاطر یه ادم در طی این چند سال که واقعا فکر میکنم آیا ارزشو داشت؟ یا عمرمو فقط تلف کردم؟ بجاش نمیتونستم شاد باشم؟ بیشتر یاد بگیرم و بیشتر روی اخلاق و رفتارام و هدفام کار کنم ینی؟

اون داره اون ور دنیا میره... ولی سال دیگه من کجام؟ فکر نمیکنم اینجا باشم راستش یعنی امیدوارم که نباشم نه که لزوما تاپ20 ولی فقط یه آرامش نسبی مخیخوام توی زندگیم نه اسم و رسم. lab ای که بتونم توش راحت کار کنم بدون دغدغه و فشار و با انگیزه و تلاش و هوشی ای که خودم از خودم سراغ دارم میدونم همون نتیجه ای رو بدست میارم که آدمای دیگه تحت همون فشار رقابت. این فشارا فقط بازدهی من رو پایین میارن و میدونم که شخصیتی نیستم که تحت فشار کار کنم.

حالا مثلا Ranked #1 هست توی رزومم...

خب که چی حالا؟ ولی یادم نمیره که چه روزایی داشتم ترمای اول و چقدر گیج بودم که همه جا حرف اون ادم بود که اون چقدر باهوشه و چقدر درسخونه و کسی به گرد پاش هم نمیرسه... همونجا قسم خوردم که جاش رو ازش بگیرم. دلم نمیخواست کسی ازم بهتر باشه و بشدت کلم باد داشت و انحصار طلب بودم من باید بهترین میبودم و اون جام رو گرفته بود. چی میدونستم که رنکش رو روزی ازش میگیرم ولی ممکنه دلم رو بدم بهش. گذشت اون سال ها که بچه بودیم و بعدها فهمیده بودم پشت سرم شرط بسته با پسر دیگه ای سر من که فقط جواب یه حرف سادشون رو بدم. خب مغرور بودم و انکار نمیکنم.

بماند که بعد ها فهمیدم یه مثلث ساده بچه گانه درست شده که هرسه تا راسش دارن اشتباهات بچه گانه مرتکب میشن. دختره از کسی خوشش میومده و پسره همچین بی میل نبود پسر دوم هم به دختره علاقه داشت علاوه بر اینکه با پسر اول دوست بود.. حالا چی؟ رابطه 2 تا پسر بخاطر اشتباهات دختر شکراب هست.. دختره به پسر اول احساسش رو گفت و پسر رد کرد. پسر دوم وقتی این قضیه رو فهمید از هم پاشید.. سال بعد پسر اول برگشت سمت دختره با این استدلال که"رفتارتون تحسین برانگیز بوده" ولی دیگه برای همه چیز دیر شده بود و شاید دختره فهمیده بود که دیگه نباید این سه گانه بچهگانه رو کشش داد. تصمیم گرفته بود که تصمیم سال های پیشش رو برای همیشه عملی کنه.. بذاره بره ازاینجا برای همیشه..

حالا دختره شاگرد اول شده و جای پسر اول رو گرفته و همه چی هم تموم شده...به آرزوهاش رسیده و داره آرزوهای جدید برای امسالش رو مینویسه

دوست داره که سال دیگه بیاد و بگه که داره میره..

برای همیشه.. :)


منبع این نوشته : منبع
دختره ,گانه ,چقدر ,حالا ,فشار ,میره ,برای همیشه ,میره برای

The Most Left Over

حس کرختی خاصی گرفتم بازم ... این 1 ماه آخر حس میکنم تو خوابگاه اضافم.. مثل پرنده ای که دیگه وقت پرواز کردنش شده و موندنش توی قفس دیگه بی معنی هست.. حرف بچه هارو که میشنوم هدف هاشون عقایدشون رو متنفر میشم بیشتر ازشون و از خودم.. میخوام آدمای دورووریم رو عوضشون کنم تا هدف های بزرگ تری داشته باشن.. فکر گنده تری داشته باشن .. باهاشون پا به پا برم.. باهام پا به پا بیان.. متنفر شدم این چند وقته از یه عده.. یکیش یکی از هم اتاقیام .. کسی که الان تنها هدفش رفتن و درس خوندن و توی کشور خاصی و دانشگاه خاصی اونم با فاند هست ولی روزی کمتر از 4 5 ساعت وقتش رو تلف نمیکنه.. در حالی که من مدام درحال جنگیدن و زحمت کشیدنم.. زمانی این قضیه روی اعصابم هست که آدم کوچیکی مثل اون من رو بخاطر تلاش و هدفمندیم مسخره میکنه چون این مسیر جوهره و توانایی رو میخواد که خودش هم میدونه که نداره .. زمانی که وقت تلاش کردنه من فقط یه آدم درس خونم که زیادی میخونم ولی خودش عنقدر اهداف بزرگ و تلاش کوچیکی داره و خودش رو نمیبینه و نمیدونه که اولین کسی که باید تیغ سرزنش رو سمتش بگیره خودش هست...

همیشه بخاطر شرایطش ناراحته و اون رو مقصر میدونه و بخصوص دم دستی فرد برای مقایسه باهاش منم.. چون امکاناتم بیشتر بوده موفق شدم وگرنه اونم میتونسته.. هیچ وقت ولی نفهمید که زمانی که در حال پروژه زدن و جون کندن بودم اون یا خواب بوده یا مهمونی و یا با موبایلش سرگرم بوده.. اینارو هرگز ندیده ولی چشماش موفقیت بقیه رو خیلی خوب رصد و شکار میکنه..

احساس جداافتاده بودن دارم.. از اینکه مثل بقیه الان مجذوب لباسای خوشگل نیستم .. مجذوب چیزایی که اکثرا هستن نیستم..از اینکه چند وقتی هست که جنگم شدید تر شده و تلاشم بیشتر برای بدست آوردن هدف 10 سالم.. برای بدست آوردن آرامشم.. برای بدست آوردن خود واقعیم.. همین طوری که واقعا هستم.. بدون ترس از قضاوت دیگران.. برای اینکه خودم و گذشتم و تمام اشتباهات گذشتم رو بپذیرم و قبول کنم که اونا هم بخشی از گذشته من و بخشی از رشد شخصیتی من بودن.. احساس میکنم دیگه مال اینجا نیستم..

 I need to go somewhere I belong

+خوشحالم از هدفی که برای خودم تعریفش کردم.. باید از آدمای منفی دوری کنم و اعتماد بنفس خودم رو بیشتر کنم و بیشتر فکر کنم به چیزی که میخوام .. نباید دیگه فکری کنم فقط باید بیشتر تلاش کنم.. وقت برای افکار منفی و ترس نیست..


منبع این نوشته : منبع
خودش ,نیستم ,بدست ,اینکه ,بوده ,زمانی ,بدست آوردن ,برای بدست ,داشته باشن

Giant Monster

دلم میخواد برم جایی .همه چیزهای دور خودم رو پرت کنم و بشکنم . به همه کس و همه چیز لعنت بفرستم و بعدش هم خودم رو بکشم و راحت بشم از این زندگی.

+یه زمانی حس میکنم گور بابای هرچیزی که بهم گفتن. گفتن پدرمادر خوبن پس براشون دختر خوبی باش. واقعا ته قضیه چیه؟ ته موتورخونه جهنم هست دیگه... منم از حالا اونجارو رزرو میکنم. مگه نه اینکه جهنم همون حس درونی هست که انسان ها بعد ارتکاب گناه دارن؟ پس منم الان توی جهنم هستم و این دنیا و اون دنیاش برام فرقی نمیکنه دیگه...

++ کلی کار مونده و نکرده و واقعا انگیزه ای ندارم. عنقدر خسته و پژمرده هستم .. خسته شدم از اینکه همیشه دختر خوبی بودم... کارای بد دیگران رو انجام نمیدادم.. از اینکه رفتار و شخصیتم "تحسین برانگیز " بوده.. ای کاش حداقل مزخرف باشم که بیام بگم بلاهایی که سرم اومده حقم هست.اینطوری منصفانه تره. حداقل چوب چیزیو خوردم که مستحقش بودم..

+++ این حجم از تلخی و ناامیدی توی من بی سابقه هست و واقعا نشون میده که چقدر ناامیدم و مشکل درونی دارم هنوز خودم با خودم. همیشه فکر میکردم وقتی به این سن میرسم دیگه کاملا عاقل و پخته و کم مشکل هستم  ولی میبینم که نه.. هنوز راه درازی تا آدم شدن در پیش دارم.

++++یه نکته کنکوری توی فراموش کردن یه ادم وجود داره و اونم اینکه ازش قصه بسازین. در جهت معکوس.. چطور گاهی آدم عاشق بتی که از کسی ساخته میشه ؟ قصه میسازه تو ضمیر ناخودآگاهش که اون چه موجود خوبی میتونه باشه و آیندش رو باهاش تصور میکنه .. آره همون برعکسش دقیقا... منم قصه ساختم که چقدر باهام بدرفتاری میکنه و چقدر شعورش پایینه و حتی یه موردم دست روم بلندکرد :|  ببخشید دیگه دوست عزیز.. ناچاریم برای فراموشیت به این طور چیزا روی بیارم...شرمنده...

+++++مصداق بارز اینکه آدم دو ساعت نگذشته از پستش پشیمون میشه... خداکنه کل اشتباهات آدم تو زندگی هم این طوری باشن که ادم بتونه ادیتشون کنه..


منبع این نوشته : منبع
اینکه ,چقدر ,جهنم ,واقعا ,خوبی ,دختر خوبی

Small Pieces of My Prize

روزای خوب تری هم در شرف اومدن هستن.. میدونم حتی بزرگ تری از امروز که رتبه کنکورم رو فهمیدم.. و شادی و افتخار رو چشمای مادرم دیدم.. غرور رو تو چشمای پدرم دیدم..

میدونی اینا شادی های کوچیک هستن.. منتظر بزرگترین ها باش...

باید بدونی که وقتی قوانین این دنیا رو میفهمی و بهشون عمل میکنی اونام جوابت رو میدن.. تا اینجا مهم ترین قانونی که فهمیدم عمل کردن و ایمان داشتن بهش موفقیت آفرین هست این بوده:

تلاش کن بدون توجه به اطرافت و شرایطت.. و " امیدوار باش"...

+ میخوام بازم ازت تشکر کنم.. اگر درد احساس به تو نبود هیچ وقت نمیفهمیدم چقدر قوی هستم.. تو روی قدرتمند خودمو بهم نشون دادی.. کاری که تا اون موقع هیچکس نتونسته بود انجام بده.. ممنونم ازت :)

+ بعد از Imagine Dragons واقعا مقام دوم رو داد به Five Finger Death Punch با اون آهنگای جادوگرش...


منبع این نوشته : منبع

Kudos

خدایا.. امشب شب عزیزی هست و بله میدونم من خیلی آدم مزخرفیم.. که فقط مواقع نیاز اومدم و باهات حرف زدم.. خیلیم گناه کارم و بله اینم میدونم ولی چیکار کنم واقعا؟ تو بالاترین قدرت و نیرو هستی و من روز به روز بیشتر به این پی میبرم که هیچی نیستم و همه چیز دست تو هست..

من در آغاز سفری سخت هستم و جز تو هیچکسی نمیتونه کمکم کنه... میدونم سطح آرزوهام پایین هست چون ظرف وجودیم محدود و کوچک هست .. درسته که نمازام ناقص و خیلی اوقات از سر ریا (حتی ریای خودم نسبت به خودم که یعنی یا به خودم یا به دیگران اثبات کنم که چقدر آدم مومن و پاکی هستم) بوده روزه هام تیکه پاره و ناقص هستن.. و خیلی اوقات برخلاف فرمان های تو عمل کردم ولی اومدم تا ازت چندتا خواهش داشته باشم..

میدونم آرزوهای من دور و دراز هستن ولی من به لطفت خیلی امید دارم .. که من رو باز هم ببخشی و اون چیزی رو بهم بدی که به نفع من هست حتی اگر من با عقل ناقصم اون رو در ضرر خودم ببینم..

دنیای فانی زود میگذره و خودت بهتر از هرکسی میدونی جای منم مثل هرکسی دیگه ای یه روزی زیر این خاکه.. ولی میخوام تا زمانی که تو بهم حیات دادی و نفس میکشم تلاش کنم.. همین طوری که گفتم من در آستانه تصمیم بسیار مهمی برای زندگیم هستم و فقط امیدوارم که توی این مسیر تورو گم نکنم و تو هم رهام نکنی چون اون وقت دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم..

میخوام کمکم کنی شرمنده پدرومادرم نشم.. میدونم اونا فقط خوشبختی من رو میخوان و میخوان من جایی باشم و کاری کنم که شاد و خوشبخت باشم.. نمیخوام ناامیدشون کنم و به علاوه برای اهداف شخصیم هم تلاش کنم.. رفتارم رو با دیگران بهتر کنم.. خودخواهی هام رو کم کنم..تا بالاتر برم.. خیلی سخته میدونی؟ گفتنش خیلی ساده تره.. ولی میخوام بزرگ بشم و دلم همچنان مثل بچگی پاک بمونه..


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,میدونم ,میخوام ,خیلی اوقات

First Step is the Toughest One

همیشه خدا شروع کردن یه چیز سخته ولی وقتی شروعش کردی ادامه ندادن سخت میشه ..

یه کاری که همیشه توی زندگی سعی کردم بکنم این بود که همیشه قهرمان زندگی خودم فقط خودم باشم و اونقدری تلاش کنم و هدف های مختلف برای خودم تعریف بکنم که حتی خودم بشم قهرامن خیلیا.. دنبال شاهزاده با اسب سفید نباشم..اون موقع هست که وقتی به این درک میرسی باعث و بانی شادیت فقط میتونی خودت باشی.. نه که هیچ کس و هیچ چیز بیرونی شادت نکنه ها ولی اگر کل دنیا هم بهت پشت کنه تو با خودت میگی خداروشکر من حداقل خودم رو دارم که از قضا صمیمی ترین دوستم هم میشه..

+بالاخره شد.. بریم برای امتحان مهم شهریور ماه..


منبع این نوشته : منبع

Nihili

یکی از تصمیمات قویم اینه که بعد پروژه سرمو مثل سربازا از ته بتراشم.. حس میکنم سبکی و حال خاصی داره و توجه آدم دیگه دیگه معطوف ظاهرش نمیشه..بلکه صرف اهدافش میشه... 

میدونم عنقدر حرف زدن از اهداف متناقض با اسمی هست که برای متن انتخاب میکنم.. ولی نیهیلیست بودن توی چه هدفی؟ توی با تو بودن.. و جنگیدن برای بقیه اهداف زندگی من جمله تورو فراموش کردن.. :)


منبع این نوشته : منبع

I Will Not Bow

چیزی که یک زن رو به معنای حقیقی جذاب و زیبا میکنه یه رژ لب قرمز نباید باشه لزوما .. شاید اون همون برقی باشه که تو چشماش میبینی وقتی که موفقه و شاده یا برق قطره اشکی هست که بخاطر پشت کردن روزگار بهش ریخته میشه.. من بارها زنانی رو دیدم که با سرنوشت جنگیدند .. شکست خوردند یا پیروز شدند ولی سر خم نکردند... اعتماد به نفس و جنگندگی درونشون دنیا رو تسلیم کرد..

هرچقدر امروز زیبا باشیم 50 سال دیگه حداقل بخشی از زیبایی رو از دست دادیم ولی اون روح جنگندگی و شکست دادن مشکلات هرگز از بین نمیره..

اون روحیه شکست ناپذیری و هدفمندی از بین نمیره...

نخواهد رفت...

نخواهد رفت...

نخواهد رفت...

...


منبع این نوشته : منبع
نخواهد ,شکست

Former Buddy

دوست صمیمی ای داشتم که سال ها بود هم رو میشناختیم و از همه چیز هم خبر داشتیم تا اینکه اون با کسی دوست شد و کلا کمرنگ شد رابطمون ... سال هاست که من فقط بهش پی ام میدم تا که باهم جایی قرار بذاریم ولی یه مدتیه که خیلی خسته شدم از اینکه همش من بهش درخواست دادم که بریم بیرون..اینکه همو ببینیم احساس میکنم فقط من دیگه به دیدنش نیاز دارم و واقعا رابطمون یک طرفه شده عملا.. حتی وقتی هم بیرون میرفتیم مدام غیرمستقیم در مورد دوست پسرش صحبت میکرد و اینکه فقط با ماشینش میرن کافه و فلان جا و دیگه حتی کلاسش نمیکشید که با اتوبوس جایی بریم.. دارم فکر میکنم نیاز به خط زدن بعضی از آدما دارم توی زندگیم.. جالبه که یه روزایی عنقدر باهم صمیمی بودیم که هیچوقتی فکرشم نمیکردم که عنقدر بینمون فاصله بیفته.. فاصله ذهنی .. شکاف ذهنی.. حالا اون با دوستش زندگی خوبی داره و من درحال تلاشم برای رفتن..

+ماه های آخر خوابگاه هم دارن به شدت خسته کننده میشن و آدماش تکراری .. میخوام فقط فارغ التحصیل بشم و برم پی زندگیم.. حتی شاید یه تغییر بنیادین بدم توی کارام و رفتارام و ادمایی که وارد زندگیم میکنم.. یه سری اشتباهات واقعا داشتم تو انتخاب ادمای دور و ورم.. تا جایی که وقتی سرم رو بلند کردم دیدم دور و ورم پرهست از آدمای متفاوت با خودم.. با ایدئولوژی های متفاوت با خودم و اینکه فقط امیدوارم که برام وزنه نشن که بمونم از هدفام.. بچه ها الان اکثریت توی دوفکر هستن.. دوست پسر یا شوهر.. نمیدونم من چرا هیچ وری نیستم..

+نمیدونم چرا دقیقا همین امروز باید گلوم درد بگیره ..


منبع این نوشته : منبع
اینکه ,دوست ,زندگیم ,جایی ,میکنم

Pile of Pain

مینویسم که فقط این حجم از درد یه جایی تخلیه بشه.. خیلی اوقات به جز اینجا هیچ جای دیگه ای رو ندارم که راحت باشم واقعا توش..

گاهی حس میکنم مشکلات فقط زمانی حل میشن که خود خدا بیاد وسط .. از زمره مشکلات باید به اینکه به هردلیلی 3-4 روز نمیخوای روزه بگیری ولی باید چراغ تا ساعت 4 صبح روشن باشه.. اونم برای منی که بشدت حساسم و زیر پتو هم باشم اگر چراغ خاموش نباشه خوابم نمیبره اصلا.. صبحم دیروقت با سردرد از خواب پا میشم.. روزه نگرفتم که حداقل 2 ساعت اضافه درس بخونم بلکه این ترم اخری به خوشی بگذره که مثل اینکه قرار نیست زندگی هیچ وقت کاملا مملو از شادی باشه...

من خسته شدم خیلی... زشته بگم این رو؟ که غرور ادم جریحه دار میشه که برای چندصد تومن باید رو بندازی به کسی که اصلا نمیشناسسیش .. بلکه چندغاز پس اندازی بشه برای اپلای.. در همین حد ساده و همین حد عجیب.. و حتی دردناک..

خواستم بنویسم که چندین سال دیگه وقتی به جایی رسیدم حواسم به زجرهایی که کشیدم و اون زمان هیچ کسی حاضر به کشیدنشون نبود باشه.. واقعا زمان های نه چندان کمی تو زندگیم بودن که از شدت فشاری که روم بود میفرفتم تو جای خلوتی که هیشکی نباشه که فکر کنم فقط خود خدا میدونه که پیدا کردن همچین جایی چقدر تو جاهای عمومی ی مثل خوابگاه سخته ..که کسی صدای ضجه هام رو نشنوه فقط .. که این غرور حفظ بشه.. که کسی که بهردلیلی ازم خوشش نمیاد شاد نشه...

فقط امیدوارم که این 1 هفته به خوشی تموم بشه از شر این قطار امتحانات بلکه خلاص بشم و دقیق تر برنامه ریزی کنم برای سال آینده ای پیش روم هست.. که تابستون امتحان زبانم رو بدم بالاخره خدا بخواد و ایمیل زدن به استادا رو شروع کنم که اونم ماشالا خودش داسناتیه...

+بماند درد ترکش های اون احساس لعنتی..


منبع این نوشته : منبع
بلکه ,باشه ,جایی

First Step is the Toughest One

همیشه خدا شروع کردن یه چیز سخته ولی وقتی شروعش کردی ادامه ندادن سخت میشه ..

یه کاری که همیشه توی زندگی سعی کردم بکنم این بود که همیشه قهرمان زندگی خودم فقط خودم باشم و اونقدری تلاش کنم و هدف های مختلف برای خودم تعریف بکنم که حتی خودم بشم قهرمان خیلیا.. دنبال شاهزاده با اسب سفید نباشم..اون موقع هست که وقتی به این درک میرسی باعث و بانی شادیت فقط میتونی خودت باشی.. نه که هیچ کس و هیچ چیز بیرونی شادت نکنه ها ولی اگر کل دنیا هم بهت پشت کنه تو با خودت میگی خداروشکر من حداقل خودم رو دارم که از قضا صمیمی ترین دوستم هم میشه..

+بالاخره شد.. بریم برای امتحان مهم شهریور ماه..


منبع این نوشته : منبع