A Heart Soaked In Misery

از دستش ناراحت شدم و شاید حتی از دست خودم.. چرا باید براش جای سوال باشه که چرا من اونجا برم؟ چرا چون خیلی ظاهرم معمولیه؟ مذهبی خفن نیستم؟ بهم نمیخوره اعتقادی داشته باشم به چیزی؟ یه دختر معمولی با پشتکار زیاد تو درس خوندن بنظر میرسم که بی اعتقاد هست؟ چرا باید قضاوت چاشنی کار یه عده ای باشه همیشه؟

از من حلالیت میخوای چون به مذهب و روزجزا اعتقاد داری ولی وقتی بهت میگم که واقعا از حرفت ناراحت شدم تو از من ناراحت میشی.. عادت داری که همیشه از هرکسی حلالیت بخوای ببخشه تورو؟ چرا بعضی از کسایی که ظواهر مذهبی بیشتری دارند و حس میکنند و دینشون کامله چون نمازشون قضا نشده و حجابشون کامله فکر میکنن که باید لزوما بخشیده بشن؟ من نمیتونم احساسم رو پنهان کنم و ازت دلخورم. دیدن بچه ها که زدم از اتاق بیرون که طبق معمول غم من رو کسی نبینه.. برم یه جایی که کسی نشنوه صدامو که بتونم راحت باشم ..

میخوای بدونی چرا رفتم اونجا؟ حس میکنم که باید بهت بگم بخصوص اینکه اینجارو نمیخونی که بخوای از افکار من آگاهی داشته باشی .. من چند سالی بود که از کسی خوشم میومده..اون آدم دائی ی داره که شهیده و من 3 ساعت رفت و 3 ساعت برگشت وقت گذاشتم تا برم اونجا تا یکم دائیش رو ببینم و حرف بزنم باهاش فقط.. چطوره؟ هیچ وقت من رو این شکلی نمیشناختی نه؟ برای منی که کل زندگیم با عقل زندگی کردم کار احمقانه ای هست.. ولی خب چند سالی هست که احمق شدم ..

+ فشاری که روم هست این چند وقت نزدیک داره میشه به بی نهایت... سنگینی انتخابی که کردم بین هدف 10 سالم و کسی که میخواستمش ... نمیدونم چقدر انتخابم درست بود فقط فشاری که روی روحم هست رو بشدت حس میکنم . انگار هرچی جلوتر میریم داره سخت تر میشه ولی انگار منم نیرو بیشتری تو خودم حس میکنم..

++ مینویسم که یادم بمونه از کجا به کجا رسیدم و با چه شرایط و سختی .. با خودم واقعا گاهی میگم.. لازم بود این همه تحمل سختی و رنج؟ تمام کسایی که روزی تحقیر و مسخرم می کردن بخاطر یه موفقیت کوچیک بهم تبریک گفتن.. یا تسلیم حرفای دیگران شو و یا دیگران رو تسلیم نیروی درون خودت کن.. 99% آدما راه اول رو انتخاب میکنند...

+++ من زندگیم کارم نیست.. شغلم نیست... برای من اون فقط یه وسیله هست که بتونم شخصیتم رو قوی و دست نیافتنی کنم که خودم رو بشناسم و استفاده کنم از نیروی درونم.. از غرورم ..از استعدادم.. پس فردا جواب پس ندم که چرا فلان توانایی هارو داشتی پس چرا اینجا واستادی؟ که بتونم حرفم رو منطقی و مستدل بزنم.. که این جبهه پیروز بشه..

++++دیگه سالن مطالعه برام شده جایی که راحت باشم.. یا بتونم حرفامو بنویسم.. نصف وقتم اونجا بیشتر صرف این میشه که بتونم ناراحتی هام رو تو این سکوت و آرامش تخلیه کنم..از بس که این احساس لعنتی ازم وقت و انرژی گرفته.. باید بتونم یه روزی نابودش کنم قبل اینکه اون نابودم کنه..


منبع این نوشته : منبع
بتونم ,میشه ,میکنم ,ناراحت ,اونجا ,راحت باشم